سيد محمد باقر برقعى

692

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

خوش مىكُشى به غمزه ، جهانى و نشنوى * آوخ ز كشته‌اى كه تو بىباك كشته‌اى در بندگى مگر چه خطا رفته كاين‌چنين * از عاشقان يكدله بيزار گشته‌اى سررشتهء حيات نمىداد مى ز دست * گر داشتم ز زلف تو در دست رشته‌اى از مهر گلرخان چه تمتّع برى « طلوع » * بگذر از اين هوس مگر از جان گذشته‌اى شومى تقدير اى تنگدل ز شومى تقدير زشت خويش * تا كى دهد بدست هوس سرنوشت خويش كِشت تو پايمال و تو بيهوده در تلاش * تا از كدام چشمه دهى آب كشت خويش دوزخ‌پرست نيست اگر طبعت از چه روى * در دست دوزخى بسپارى بهشت خويش چون ايمنى تواندت آورد ، در كنار * آن‌كس كه نيست ايمنش از سرنوشت خويش رندان بر آب دنان تو بگشوده دست آز * تا رونقى دهند بر اين خاك و خشت خويش ما را كه بهره غم شد از اين كعبهء اميد * تا ديگران چه بهره برند از كنشت خويش باشد كه تنگدل نشوى زين سياه دلق * كاين است حاصل عمل و دست زشت خويش اندوه اين بلندى و پستى مخور « طلوع » * كاينت بود نتيجهء بر داد و هشت خويش